دفاع مقدس از زبان شاهدان:سیلی ها و رنج های ماندگار(۶نظر)

دفاع مقدس از زبان شاهدان:سیلی ها و رنج های ماندگار(۶نظر)

برگی از خاطرات اسارت/
“حاج مسلم” و سیلی های ماندگار/ رنجهایی که هنوز باقی است.
با وجود اینکه سالها از دفاع مقدس گذشته و سالهاست که آزادگان به میهن اسلامی بازگشته و در کنار خانواده های خود آرام گرفته اند، اما رنج های دوران اسارت همچنان در ذهن آنها باقی است و برخی از خاطرات و شکنجه ها برای همیشه ماندگار شده است.
خاطرات آزادگان از مواردی است که کمتر بازگو شده به همین دلیل خاطرات آنان به دلیل تازگی که دارند، شنیدنی تر هستند به واقع باید در ورای آن خاطرات این نکته را جستجو کرد که چه چیزی پایمردی فرزندان ایران اسلامی در بیدادگاه های رژیم بعثی عراق رقم زد.
“حاج مسلم” اما خاطراتی شنیدنی تر از سایر آزادگان دارد به قدری شیوا و روان صحبت می کند که به راحتی می توان اتفاقات و خاطرات او را تجسم کرد.

حاج مسلم از ۱۸ آذر ماه سال ۵۹ یعنی دو ماه و نیم بعد از آغاز جنگ تحمیلی، به خیل رزمندگان پیوست و بعد از ۲۲ ماه حضور در جبهه ها و شرکت در عملیات های مختلف، در ۲۳ تیرماه سال ۶۱ در عملیات رمضان با جسمی مجروح به اسارت دشمن درآمده و بعد از۹۷ ماه یعنی هشت سال اسارت با کوله باری از تجربه و عشق دو چندان به ولایت، ملت و میهن اسلامی، سرافرازانه بازگشت و اکنون در کسوت معلمی به تعلیم درس استقامت می پردازد.

درد برخی سیلی ها برای همیشه در ذهنم باقی است

حاج مسلم در گفتگو با خبرنگار مهر از خاطرات خود سخن گفت. او می گوید مانند دیگر آزادگان بارها کتک و سیلی خورده ام ولی خاطرات برخی از آن سیلی ها برای همیشه در ذهن من مانده است.

خاطرات برخی از سیلی خوردن های حاج مسلم اگر چه دردناک ولی شنیدنی است. در هنگام اسارت چند نفر دور من را گرفتند و با سر و صدا شروع به تفتیش لباس هایم کردند ولی چیزی پیدا نکردند.

یکی از آنها داخل جیب بغل زانوی من فقط یک جانماز و یک مهر و تسبیح دید و آنها را محکم به صورتم کوبید و با زبان عربی گفت: (شینو) این شد یک سیلی آن هم برای چه؟ برای نماز.

به جرم اینکه نامم “مسلم” بود سیلی خوردم که یک ربع بر زمین نشستم

افسر عراقی در هنگام بازجویی از طریق مترجم از من سئوال کرد اسمت چیست؟ گفتم اسم من “مسلم” است. از جا بلند شد و یک سیلی به من زد که شاید ربع ساعت روی زمین نشستم. وقتی به کمک مترجم بلند شدم و کمی حالم جا آمد، با صدای بلند و عربی و فارسی در بر همی گفت: “انت مجوس مو مسلم”، به مترجم گفتم چه می گوید و چرا سر و صدا می کند؟ گفت: می گوید تو مجوس هستی نه مسلمان.

تازه متوجه شدم چرا سیلی خوردم به مترجم گفتم به او بگو پدرم اسم من را در سجل(شناسنامه) مسلم گذاشته است. از یک طرف مهر جانماز من را که بیانگر مسلمانی است می گیری و سیلی می زنی و از طرف دیگر به من میگویید شما مجوس هستید، من متوجه نشدم شما مسلمان و دوستدار اسلام هستید یا خیر؟

مرا با مشت و لگد از آنجا بیرون کرد، این شد سیلی دوم به چه جرمی؟ برای اینکه اسمم مسلم بود.

به بغداد و سپس استان نینوا که مرکز آن شهر موصل بود آمدم. در وقت بازجویی سربازی از من سئوال کرد روحانی هستی یا بسیجی؟ گفتم من سرباز هستم. از جا بلند شد یک سیلی سنگین به من زد و گفت (انت کذاب انت مو جندی مکلف انت جیش الشعبی) این هم یک سیلی به خاطر اینکه من شبیه بسیجی بودم نه بسیجی و این که شبیه روحانی بودم نه روحانی و اسم آن سرباز که تا روز آزادی با ما بود یاد گرفتم “نجیب”.

روز آزادی هم سیلی خوردم/ عراقی ها تا روز آخر کینه به دل داشتند

و این سومین سیلی یادگار؛ روزی که قرار بود ما را آزاد کنند برای نام نویسی آمدم. همان (نانجیب) اسم ها را می نوشت مشخصات من راسئوال کرد تا رسید به این سئوال که سرباز هستی یا بسیجی؟ گفتم: سرباز. آن لحظات آخر که در حال سوار شدن و عزیمت به ایران بودیم، پس از گذشت هشت سال از اسارت باز هم کینه داشت. از جا بلند شد و یک سیلی به صورتم زد و با صدای بلند گفت: بعد از این مدت هنوز دروغ می گویی، توکه رفتی ولی بعد از هشت سال هنوز نگفتی من بسیجی هستم این هم یک سیلی دیگر.

بعد از چند سال از اسارت قرار شد افراد باسواد به کسانی که سواد ندارند، خواندن و نوشتن یاد بدهند. قلم و کاغذ نبود یا کم بود و یکی از لوازم ممنوع در اسارت قلم و کاغذ بود. بعد از مدت ها تعدادی دفتر به اسرا دادند که به تعداد همه اسرا نبود و به همین دلیل دفترم را نصف کردم و نصف آن را به یکی از بچه ها که سواد کمی داشت دادم تا از آن استفاده کند و به واسطه آن که روی جلد این دفترها عکس صدام بود وقتی آن رانصف می کردیم عکس صدام ازوسط نصف می شد به طوری که لب بالای او در یک قسمت و لب پایین او در قسمت دیگر قرار می گرفت و از وسط دهان نصف می شد.

در ابتدا اصلا به آن دقت نکرده بودم و آن دوست ما هم از دفتر استفاده می کرد تا این که یک روز وقتی مشغول مطالعه بود، متوجه می شود که نگهبان عراقی بالای سرش ایستاده است. دفتر را از او می گیرد و از او سئوال می کند که این دفتر را از چه کسی گرفته ای و او می گوید که از مسلم گرفته ام. از طریق بلندگو اسم مرا خواندند ولی من متوجه نشدم. دوستان اطلاع دادند که با تو کار دارند و همین که جلوی در رسیدم عراقی گفت: انت مسلم؟ با تکان دادن سرم به او جواب دادم. او مرا تا جلوی در ورودی برد چشم مرا بست و برای بازجوئی مدتی مرا داخل یک محوطه نگهداشت و بعد هم وارد اتاقی کرد که با پای برهنه احساس کردم که روی موکت ایستاده ام و از چیزی خبر نداشتم.

عکس صدام را از وسط به دو نیم کردم؛ شلاقی خوردم مفصل

بازجو سئوال کرد: حاضری عکس رهبرت را پاره کنی؟ گفتم خیر. باز گفت تو رهبرت را دوست داری؟ گفتم: بله. گفت: شما عکس رهبرتان را می گذارید و روی آن نماز می خوانید، آن وقت عکس رهبر مارا پاره می کنی؟ در این لحظه تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده است. با صدای بلند گفت: تو این کار را کرده ای؟ چاره ای نداشتم، گفنم: بله. گفت: ببرید و شلاقش بزنید.

من را از آن محل بردند هنوز چشمهایم بسته بود تا وارد اتاقی دیگر شدم. آنجا چشمم را باز کردند. چهار نفر بودند. با طناب مچ پاهایم را بستند و با کمر روی زمین خواباندند. دو نفر طناب را گرفتند، این طرف و آن طرف ایستادند و کف پاهایم را به سمت بالا گرفته بودند و دو نفر دیگر با کابل به نوبت به کف پاهایم می زدند. طوری که با هم برخورد نکنند. یکی دستش را بالا می برد آن یکی پایین. من هم به خودم قول دادم یک آخ نگویم تا اینکه یک نفر دیگر را که برای شکنجه آورده بودند، گفت اگر داد نزنی تو را می کشند. به ذهنم رسید که شروع به شمارش کابل ها کنم. یادم هست تا هفتاد شمردم. بی اختیار از شدت درد دست راستم را به سمت پاهایم آوردم که یکی از این کابل هابه پشت دستم خورد و باید اقرار کنم که درد آن هفتاد ضربه با این یک ضربه یکی بود و چنان دردناک بود که حس کردم انگشتانم قطع شده است و هیچ حسی در آن نیست از این به بعد چیزی نفهمیدم.

وقتی به هوش آمدم کنار حوضچه ای افتاده بودم و پاهایم داخل آب قرار داشت. چشم که باز کردم همان چهار نفر را بالای سرم دیدم که بلند می خندیدند. زیر بغلم را گرفتند و از زمین بلند کردند. نمی توانستم روی پاهایم بایستم. حس می کردم پاهایم چندین کیلو وزن دارد. به زحمت روی پاهایم ایستادم ولی تعادل نداشتم. آنها مرا به حال خودم رها کرده بودند.

اهل دل می داند شیعه وقتی سیلی می خورد مطمئن می شود که راهش درست است

به زحمت سرپا ایستاده بودم. در حال بد یکی از آنها به من نزدیک شد روبرویم ایستاد. دستانش را بالا آورد و به دو طرف صورتم نزدیک کرد. با دو دست همزمان به تمام صورتم کوبید چنان محکم ضربه زد که نقش بر زمین شدم و ازحال رفتم. وقتی به هوش آمدم دیدم کنار درب ورودی افتاده بودم. دوستانم آمدند و مرا بردند. این هم سیلی دیگر به چه جرمی؟ به جرم با سواد کردن اسراء.

حاج مسلم با سوز می گوید: نمی دانم چرا وقتی ما اسرا سیلی می خوردیم، جگرمان خنک می شد و لذت می بردیم. اهل دل می دانند که شیعه وقتی سیلی می خورد مطمئن می شود که راهش درست است.

————

گزارش: رحیم میرعظیم
مهر/۱۳۹۱/۷/۸

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

3636 مطلب نوشته است .

  1. هادي آقايي می‌گه:

    سلام و درود بر سرافراز شهرمان.
    ارادت ما به شما هميشگي است.افتخار مملكت ما به شما سيلي خورده هاست.
    موفق و پايدار باشيد.

  2. محمد هادی زارع زاده ابرقویی می‌گه:

    بنام خدا
    هنوز برای خیلی‌ها شبهه ایجاد میکنند که جنگ برای چه؟ این خاطرات برای ملت ایران و جهان ثابت میکنه که چه گرگهایی به خانه های ما حمله کرده بودند و اینکه اگر این شیرمردان نبودن الآن اسمی از ایران و غیرت نمونده بود.
    نشر مطالب بر همه واجبه

  3. مسلم می‌گه:

    خدا همه شان را در پناه خود محفوظ بدارد
    حاجی دوستت داریم

    “یک دانش اموز دهه هفتاد”

  4. زهرا می‌گه:

    افتخار شاگردی ایشان را کلاس اول دبیرستان داشتم,اون موقع هم با اصرارهای ما خاطراتشان را تعریف میکردند,یادش بخیر

  5. هدایتی می‌گه:

    احسنت به حاج مسلم کار درست. واقعا افتخار شیعه هست. دمش گرم

  6. جواد خ می‌گه:

    عالی بود لطفا تکرار شود

دیدگاه شما

تمام حقوق این سایت برای © 2018 اخبار شهرستان ابرکوه. محفوظ است.
بهینه سازی شده king2net