تیمسار پیر/ سیدمهدی میرعظیمی(۱نظر)

تیمسار پیر/ سیدمهدی میرعظیمی(۱نظر)

ابرنیوز:”تیمسار پیر” نوشته سیدمهدی میرعظیمی از همراهان سایت خبری ابرکوه را می خوانید.

برای خواندن دیگر نوشته های این نویسنده به اینجا بروید.

—–

وقتی درختهای توی کوچه را آب داد، چند تا کیسه زباله که کنار کوچه بود را برداشت و برد انداخت توی سطل زباله سر کوچه!

به من که رسید سلام کردم، با لبخند جواب داد و گفت:

-ببین باید زباله ی همسایه ها را هم من ببرم سر کوچه!

و هر دو خندیدیم…

رفتم توی فکر!

با خودم گفتم: این مرد یک روز تیمسار این مملکت بوده و وقتی قدم توی پادگان میگذاشته از سرباز تا سرهنگ در مقابلش پا می چسباندند، بی وفایی دنیا را ببین!

تیمسار دستش را سر شانه ی من گذاشت و گفت:چند روز پیش رفتم که  سری بزنم به تعاونی پادگان، سربازی که دم در نشسته بود حتی جواب سلام من را هم نداد!

گفتم :
– تیمسار؛ شما نباید به دل بگیرید!

گفت:
– معلوم است که به دل نمی گیرم، اتفاقا برایش آرزوی موفقیت کردم، اما نگرانی من این است که ما که آنقدر به بزرگترهایمان احترام می گذاشتیم، امروز با این برخوردها مواجه می شویم، وای به حال این جوان ها!

گپ و گفت ما چند دقیقه طول کشید و با هم خداحافظی کردیم، اما هنوز فکرم درگیر این ماجراست!

ما چقدر به بزرگترها مدیونیم؟ چقدر قدرشان را می دانیم؟

امروز هر کسی که موی سپیدی روی سرش دارد را طور دیگری نگاه کردم، به راننده ی شریف تاکسی دقت کردم، که سنش بالا تر شصت سال بود زیر پوستش یک جوان ورزیده و خوش تیپ دیدم که امروز گرد پیری بر رخسارش نشسته بود!

پشت فرمان ماشینی که مسافرکشی می کرد دبیر فرهیخته و بزرگ منشی را دیدم که چند سال از باز نشستگیش می گذشت!

در چهره ی نورانی پیرمردی که عصا زنان از جلوی دفترم می گذشت، مدیرکل سابق فلان سازمان را دیدم!

پیرزن خسته ای که انتظار در صف بانک کلافه اش کرده بود همان زن جوان همسایه مان بود که در کودکی برایمان آش نذری می آورد!

و زن فرتوت سالخورده ای که به سختی از تاکسی پیاده شد برای من دخترک سر به هوای پر شوری را تداعی کرد که پله ها را دو تا یکی بالا و پایین می پرید!

جلوی داروخانه محله مان پیر مردی با عصایی زیر بغل، برای بالا رفتن از پله ی ده سانتی متری داروخانه عاجز بود، زیر بغلش را گرفتم، بالا رفت، با نگاه خسته اش تشکر کرد، لبخند زد…

گفتم :

-برایم آرزویی بکن!

سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:

– از آنجا که تو هستی تا اینجا که من هستم راه زیادی نیست! امیدوارم هر وقت به اینجا رسیدی کسی مثل خودت منتظرت باشد!

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

3633 مطلب نوشته است .

  1. محمد می‌گه:

    احسنت دستمریزاد خیلی خوب نوشتید .مشکل ما این استکه از خودمان بیگانه شده ایم . از دولت تا به ملت یکسره پشت پا زده ایم به همه داشته ها و میراث ارزشمند گذشتگانمان پند و اندرزهای سعدی و حافظ و….. را فراموش کرده ایم شده ایم مقلد کور و کر غرب و دنیای پر زرق و برق اما تهی از معنویت او کاش میشد برگریم به همان فرهنگ غنی آبا و اجدادیمان که مشحون بود از این قبیل آموزه های احترام متقابل افراد جامعه به همدیگر .

دیدگاه شما

تمام حقوق این سایت برای © 2017 اخبار شهرستان ابرکوه. محفوظ است.
بهینه سازی شده king2net